تبليغاتX
پارادایس
 

آرامش...

هرچیزی را که تمنا می کردم جلوی پایم می گذاشتی ...

 

هرچیزی...

 

خیلی وقت ها خودم هم خوب و بد بودنش را نمی دانستم فقط طلب

 می کردم ،فکر می کردم آخرین تمنای من است و بعد از رسیدن به آن

کاملا خوشبخت خواهم بود ...بعد از  رسیدن می دیدم فقط لازم است نه

کافی ...

برای مهمترین تصمیم زندگیم چقدر چک لیست های مختلف در ذهن داشتم

 و تو بدون استثنا یکی س از دیگری همه را سرراهم قرار دادی و من با

 

ناباوری کامل همه را رد می کردم ...

 

تا این که بمن فهماندی چه می خواهم و توانستم درست ترین انتخاب را داشته باشم!

در تمامی مراحل زندگی در اپتیم نقطه ممکن قرار داشتم...

 

درس خواندن ، انتخاب شریک زندگی و ... در کل فامیل مثال زدنی ...

 

ولی هیچ چیز این روح تشنه مرا سیراب نخواهد کرد!!!

 

آرامش درونیم چند وقت است از من سراغی نمی گیرد!!!

 

چقدر حسرت آرامش دخترهایی راکه یک روز فکر می کردم خیلی

معمولیندرا می خورم!!!


 

نوشته شده توسط پارادایس در 87/04/07 ساعت 4:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


و اما سکوت سرشار از ناگفته هاست...

ولادت حضرت فاطمه ،یگانه بانوی دو عالم را تک تک تمامی دوستان تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

خیلی خوشحالم که سکوتم بعد از این مدت مدید در همچین روز عزیزی شکسته شد.خیلی وقت بود اینجا نیامده بودم و امروز واقعا دلم هوای اینجارا کرد !

دوست داشتم به دور از هیاهوی این روزگار گوشه دنجی پیداکنم و در آنجا خیلی راحت در مورد دل مشغولی هایم بنویسم . ولی ظاهرا تصورم اشتباه بود !

به امید روزی که بتوان خارج از قالب های جنسیتی با یکدیگر بود!

 


 

نوشته شده توسط پارادایس در 87/04/04 ساعت 3:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


وقت

نگو وقت نداری تو دقیقا همان تعداد ساعت

 

 در روز در اختیار داری که

 

انیشتن،نیوتن،هلن کلر، مادر ترزاو...در

 

اختیار داشتند.

                                                                         "برایان تریسی"

 

کاش این جمله را بفهمم!

 

 


 

نوشته شده توسط پارادایس در 87/02/11 ساعت 1:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خلاقیت

بازم این ذهن خلاق من کار دستم داده!

 و این احتمالا به خاطر تلقینات و توصیفات جناب مدیر باشه که دائم به بنده گوشزد می کنند که یه خانم مهندس باید ذهن خلاقی داشته باشه و تو چهار چوب نباشه. روال کار باید دائم عوض بشه و.. توصیفاتی از این دست.

بعد از بازی آرزوهای محال ، یه بازی جدید به ذهن اینجانب خطور کرد.در موردش توضیح می دم اگرکه تمایل داشتید .وارد بازی میشیم.

این که هر کس بگه چه تصوری  در مورد سایر دوستان مجازیش داره.این تصورات می تواند هم شامل ظاهر آنها و هم روحیات و شخصیت انها باشد.

نظرتون چیه؟

 

 


 

نوشته شده توسط پارادایس در 87/02/09 ساعت 3:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آرزو های محال

دوست خوبم ،نگارنده عزیز منو به یه بازی دعوت کردند.

بازی قشنگیه

آرزوهای محال من :

- دوست دارم یه ماه تو یه جزیره دورافتاده زندگی کنم . جائی که هیچ کس نباشه .و خودم اموراتمو بگذرونم .خودم کشاورزی کنم و شکار. و عصرها تا غروب کنار ساحل بشینم.

 

- دوست دارم تو دوران هخامنشی زندگی می کردم. دوست دارم اون موقع که تخت جمشید هنوز ویران نشده بود و شکوهی داشت(هرچند الان نیز خیلی باشکوه است) آنجا بودم و شبی رو  صبح می کردم.(همیشه از این که تخت جمشید مسقف نیست رنج می برم.هروقت برف و باران می آید نگرانش میشوم.) 

 

- دوست دارم خودم و همه اونهائی رو که دوست دارم بردارم و ببرم یه گوشه دنیا باهم زندگی کنیم.جائی که برای شخصیت آدم ، تحصیلات آدم، ارزش قائل شوند. جائی که همه آدم ها شادند.وهیچکس افسرده نیست.

 کلا دیگه هیچ امیدی به اینور ندارم.

 

-دوست داشتم یه خواهر داشته باشم.

 

-دوست دارم همه شما ، دوستان مجازیمو یکبار هم شده ،همه رو باهم جائی ببینم.(این فکریه که یکماه ذهنمو مشغول کرد، البته این محال نیست ولی یکم سخته)

 

دوستای عزیزی رو که اینجا لینکشون رو گذاشتم به این بازی دعوت می کنم.

 

مینوی عزیزم

 

سارای دوست داشتنی

 

باران پائیزی مهربون همیشگی

 

جناب صدرا عزیز

 

جناب مولانای عزیز

 

 


 

نوشته شده توسط پارادایس در 87/02/02 ساعت 1:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کتاب سهراب روی میز کنار تنگ ماهی...

من و نگاهی که روی کتاب خیره مانده...

ساعت ۱۲ شب از ساعت دیواری نواخته میشود..

من کجایم ، کجای این زندگی؟!

من و سهراب و شب بیداریهای گذشته کجا؟

من و برنامه ریزی مالی برای سال جدید کجا؟

من و شازده کوچولو سنت اگزو پری کجا؟

من و مهمانی دادن و مهمانی گرفتن و سرچ غذاهای جدید کجا؟

من و تیراژه و مسدر پیچ و میس لمون کجا؟

من و صف بانک و ...کجا؟

خدای من ، من چقدر عوض شده ام.

خود خودم کجایم؟!

 کودک درونم متحیر مرا نگاه می کند ،

شاید هم مرا نمی شناسد!

دلم برای خودم تنگ می شود.

کنار آینه میروم...

 اول خودم را نگاه می کنم و بعد نگاهم به شیشه عطر ها می افتد.

کنزو لئوپار ، اولین هدیه که از او گرفتم .

درش را باز می کنم .....

عطر خاطرات گذشته را می دهد...

دوستش دارم...

---------------------------------------------------------------------

پی نوشت:همیشه دوست داشتم یکی از اتاقهای خانه را سنتی تزئین کنم.ولی متاسفانه نشد.به خاطر همین خانه یکخوابه هم ، قسط مسکن را باید بدهیم /وام ازدواج را جدا.


 

نوشته شده توسط پارادایس در 87/01/31 ساعت 12:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بهار

از بچگی عاشق بهار بودم.هوای مطبوع ، زیبائی وصف ناپذیر طبیعت ، سبز شدن گیاهان، بلند شدن روزها و.. چیزهائی که همگی سرمستم می کندهمه و همه در بهار خلاصه می شوند.

همه چیز بوی تازگی می دهد. کوهنوردی و حتی پیاده روی در خیابان های شلوغ هم در بهار لذت بخش است.صدای پرندگان که دیگر هیچ..

کاش من هم به خود بیایم .تصمیماتی کوچک و بزرگ ذهنم را مغشوش کرده .

کاش من هم تازه شوم!


 

نوشته شده توسط پارادایس در 87/01/18 ساعت 5:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


(عکس از ویکی پدیا) 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت


 

نوشته شده توسط پارادایس در 86/12/28 ساعت 8:41 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


روزها می گذرد و حال من هرروز بدتر و بدتر می شود.

بدبینی ام به اوج خود رسیده است.

صداقت خریداری نداردو تزویر و ریا جای همه چیز را گرفته است.

.

.

.

در خود فرو میروم باخود می اندیشم ! روحیه خستگی ناپذیری که همگان در من سراغ دارند و من خود بر آن باور دارم کجاست ؟! پس چه شد اعجاز ورزش؟ ! مهارت های زندگی ؟! نکات کلیدی روانشناسی؟!

.

.

.

وای خدای من ! خدای خوب و دوست داشتنی من به کجا تکیه داده ام؟! چند وقت است که از تو سراغی نگرفته ام ! مناجات با تو چه آرامشی در من بوجود می آورد!

چقدر دلم برایت تنگ شده است ! دوست دارم دستهایم را در دستهایت بگذارم (هرچند مطمئنم تو دستهایم را رها نکردی) و محکم بفشارم !

مثل همیشه قرار ما ۱۱ شب! می دونی که همیشه آخر وقت می آیم!

 خودم باشم و خودت!

 تنهای تنها!

کلی حرف دارم باهات !

منتظرم باش!


 

نوشته شده توسط پارادایس در 86/12/19 ساعت 2:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چند وقته مثل کلاف سردرگمم نمیدونم باید چی کارکنم؟

نمیدونم باید با کی چه رفتاری کنم؟! و به بقیه چی بگم؟

ضریب هوش اجتماعیم منفی شده؟ رفتارشونو نمی تونم درک کنم! به همه بدبین شدم .

خسته شدم از این محیط و این آدما! هیچ کس خیر ادمو نمی خواد!

شایدم اسفند و شارژم تموم شده !

هرچی که هست دلم یه استراحت اساسی می خواد یه مسافرت به یه جای بکر و دنج

جائی که هیچ چیز و هیچ کس آرامش آدمو بهم نزنه!

وای خدای من..


 

نوشته شده توسط پارادایس در 86/12/14 ساعت 1:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse